تبليغاتX
حقیقت پنهان

حـــقــیـــقـــت پــنــهــــان

هیچگاه برای کشف تمام حقیقت اصرار نکن !!

یکسال دیگه هم تموم شد..... ۳۰ ساله که می شنوم " سال نو مبارک ..... امیدوارم امسال سال خوبی برات باشه " بعدش چند تا بوس میدم - از سر اجبار - و چندتا بوس میکنم - از سر کراهت - و ۱۳ روز بعد ، شایدم یکم زودتر ، همه چی تموم می شه و زندگی برمیگرده به روال سابقش ، و سال همون سال پیش و زندگی پیش .... و هیچ تغییری پیدا نمی شه با تموم این آرزو ها.... 

****

راستی الان دیدم چقدر در قید و بند (( می )) چسبیده و ((می)) نچسبیده هستیم آخه برمی گرده رو سر هم نوشتم حالشو نداشتم جداش کنم !!!!

2 نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 11:4  توسط بابک  | 

در روزهای آخر اسفند

در نیم رو روشن

وقتی بنفشه ها را

با برگ و ریشه و پیوند و خاک

در جعبه های کوچک چوبین جای می دهند

جوی هزار

زمزمه درد و انتظار

در سینه می خروشد و در سینه ها روان

--- فرهاد مهراد یادش خوش باد----

امروز تولدم بود ...... گه ترین تولد ...... ۳ ساله که هر سال از سال قبل بد تر میشه

می ترسم سال دیگه روز تولدم تو بیمارستان رازی بستری باشم

راستی دیوونه ها چه دنیای شیرینی دارند..... فارغ از خوراک و پوشاک و زیاد و کم

بیشتر اوقات می خندند

نمی دونم کجا خوندم - فکر کنم تذکره الاولیاء عطار بود - که دیوانگان خلیفه الانبیا هستند

---

در روز زیبای تولدم چهار میلیون تومن بد بیاری اوردم ......امیدوارم که لااقل فردا پس فردا ردیف بشه

وگرنه ....

---- (( چقدر بعضی از ادمها می تونن نامرد باشن حتی نامرد تر از من ))

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 20:21  توسط بابک  | 

مرز بین عشق و نفرت خیلی باریکه٬ گاهی می تونه به باریکی یک کلمه باشه

می فهمی ؟ نه ... مثل همیشه ....

نمی فهمی

با همه خریتت دوستت دارم ... خر

اینم از خریت خودمه

 

2 نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 20:9  توسط بابک  | 

بر و دیگر گناه مکن !!!
ای خدای من :

تو خود مرا آفریدی ..... از ضعف ها و توانایی هایم آگاهی ...... خود می دانی توان مقاومت در برابر گناهان را ندارم ... پس گناهان را در سر راهم قرار مده ...

یا گناهانم را ببخش !!!

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 20:33  توسط بابک  | 

ای کاش می شد - بدون شعار - امروز روز شروعی دوباره باشد برای زندگی من ...

ای کاش میشد - بدون شعار - به آرامش زمان طفولیتم برگردم ...

ای کاش میشد - بدون شعار - دوباره قهقهه پدرم  را بشنوم ...

ای کاش امسال زمستان 66 بود.... ای کاش من 9 ساله بودم ...

***

حالا دیگه شبا تنها می خوابم ... صبحا تنها پا میشم و کماکان چشم دیدن کسی رو ندارم ...

بعد از برگشت از کار ، به چرت زدن ، فیلم دیدن ، و کتاب خوندن میپلکم و باری به هر جهت و علی الحساب .....

دعوا میکنم مدام و بهونه می گیرم ... از چیزی دلخورم که نمی دونم چیه ....

اهل چایی هم نیستم بدبختی که تا شب بلونبونم .... قهوه هم نمی ذاره که شب بخوابم ....

ولی لبـــــو .... لبو و آش می خورم ... اگه داری بیار ...

می بینی ... میبینی چقد غر میزنم .....

وروجک تو هم دیگه وروجک نیستی .... جفتمون بزرگ شدیم ....عاقل شدیم و می خوایم مثل دوتا آدم عاقل و باقل ( همون بالغ ) تشکیل خونواده بدیم و توله پس بندازیم .....

۱- بمیری ...

۲- کتاب ( شوهر آهو خانوم ) رو از کتابخونه گرفتم .... بد نیست به خوندنش می ارزه ...

۳- به فیلم دوستان primal fear با بازی richard gere رو پیشنهاد می کنم ...

یعنی می گین می تونم دوباره بنویسم ....؟

2 نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 20:31  توسط بابک  | 

صبح که بیدار میشم ، دلم نمی خواد کسی باهام حرف بزنه ،

عصری هم که میام دلم نمی خواد کسی باهام سوال جواب کنه

 

 

بوی رنگ داره میره ، دیگه بو نفت نمیاد ، خونه داره شکل خونه میشه تازه

.....ونم پاره شد بسکه خرج کردم ....

من یه گونی اسکناس می خوام

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 19:12  توسط بابک  | 

در روزهای آخر اسفند،

در نیم روز روشن،

وقتی بنفشه ها را،

با برگ و ریشه و پیوند و خاک ،

در جعبه های کوچک چوبین جای میدهند،

جوی هزار،

زمزمه درد و انتظار،

در سینه می خروشد و بر گونه ها روان،

ای کاش آدمی وطنش را،

 همچون بنفشه ها،

 می شد باخود ببرد هر کجا که خواست ،

در روشنایی باران ، در آفتاب پاک ...

در روزهای آخر اسفند ....

***

پارسال ، در روزهای آخر اسفند ، ماشین داشتم ، لا اقل تو ماشین ، عقده های روحی و روانیم رو با گوش دادن به صدای((  فرهاد مهراد )) تسکین می دادم . امسال ، در روزهای آخر اسفند ، ماشین هم ندارم ...

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 22:46  توسط بابک  | 

درویش رو دیدم .... داشت از اصفهان بر میگشت .....موی سرش سفید سفید بود ،تاروی شونه هاش،ریشش هم ، سفید و بلند ....لحنش جوون بود هنوز ...از امید پرسید :

- بچه داری ؟

امید گفت : یه دونه.

 پرسید : زنت فامیله یا غریبس ؟

گفت : فامیله ...

 پرسید :دوستت داره ؟

گفت : هزارتا !!!

پرسید : دوستش داری؟

 گفت : آره . 

 درویش گفت : خوب .... خوبه .... کارت درست میشه ....میگن اگه دوتا دل یکی باشه ... دل سوم دل خود خداس .... ولی وای به روزی که یکی تک بزنه .

من دلم لرزید .... رفتم .

***

دیشب یه دفعه،برا اولین بار،دلم خواست منم سر خونه و زندگیم بودم ، با همسرم ، و میگفتم : سهراب جان ، هفته آینده شما و آزاده جون بیاین پیش ما ، سهیل و مونا هم هستن ، دور هم باشیم با هم یه پیکی بزنیم ....

بالاخره ادم باید پسر خاله هاش رو خونش دعوت کنه دیگه نه ؟ حتی اگه کوچیکه 6 سال کوچیکتر از آدم باشه ، ولی چون متاهله واجبه که بیان و برن .

***

اون چیزی که آدم باید باشه ، اون چیزی که آدم هست ، و اون چیزی که آدم میخواد باشه ، خیلی با هم فرق میکنه ... گاهی از زمین تا آسمون...

***

(((شايد زندگي آن جشني نباشد که آرزويش را داشتي اما حال که به آن دعوت شده اي تا مي تواني زيبا برقص))) اینو SHADY برام آف گذاشته بود ... ازش ممنونم ...ولی شاید نشه با آهنگ لزگی ، والس رقصید .... و شاید والس تنها رقصی باشه که بلدی ....

 

2 نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 13:26  توسط بابک  | 

تصمیم کبری !!!

تصمیم به پراکنده نویسی گرفتم .

***

* پراکنده نویسی ؟ یا کس شعر گویی !!!

*  می بینی ؟ دیگه هر کاری ازم برمیاد ....هر حرفی ...قبلا هم میومد ولی نه همه جا !!

* ولنتاین ، یعنی عروسک ، شکلات تلخ ، کارت قلب دار ، یه شاخه گل و سان شاین .    - تو مشهدی -  پس یعنی : بانک ، خونه .... فیلم ، چای ، فحش ،حرص ، خواب

* دیگه زمستونم تخمیه ..... زمستون ...

* باقالی داغ با گلپر و سرکه  مد نیست دیگه  ، کاپ کورن بزنیم ؟ با هزار جزیره و قارچ

* در راستای پیوستن به دولت الکترونیک با نصب نرم افزار مهر گستر ، کلیه شعب بانک کشاورزی را به کثافت خواهیم کشید .... قبلا از گــــ........ده شدن دهن شما مشتریان و همکاران عزیز ، لذت بردیم !!!! ها ها ها

* هر روز تو شعبه دعواس ، اینقده باحاله حرص مردم در میاد !!!!!

* چی شد که دارم می نویسم ؟ خوردن قرص  B1 300  تاثیر دارد ، یا گفتن به یه ورم ؟ هیچکدام صحیح است ...

In the morning, don't say you love me, 'cause I'll only kick you out of the door, stay with me

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 11:36  توسط بابک  | 

دیگه نمی تونم بنویسم ، نمی تونم بخونم ، نمی تونم چیزی گوش بدم یا ببینم ، حتی درست نمی خوابم و درست نمی خورم ، فقط .... بغض تنها مونس همیشگی و اشک تنها دوستیه که بیشتر اوقاتمون رو با هم میگذرونیم .... همه چیز داره از بین میره .... چرا هیچکس نمی خواد بفهمه ..... خدا یا چرا یه شب که می خوابم تو خواب راحتم نمی کنی .....
2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 19:33  توسط بابک